رضا قليخان هدايت
837
مجمع الفصحاء ( فارسي )
پاك چون فكرت اولو الالباب * تيز چون فكرت اولو الابصار پيشهء اوست بردن ارواح * عادت اوست غارت اعمار حبل دين را بدوست استحكام * خيل حق را بدوست استظهار عاشق فتح شد از اين باشد * رخ هميشه چو عاشقانش نگار دى كليد حصار اعدا بود * كه گشاييد هرچه ديد حصار باز امروز قفل ملك تو شد * كه نگه دارد اين بلاد و ديار اين چه مرغست كلك تو كه مدام * همه در مشك باشدش منقار پيك عقلست و پيك ديده كسى * كه مر او را به سر بود رفتار هست نالان و نيستش اندوه * هست گريان و نيستش تيمار علم نامى به دست اوست جماد * عقل فربه به دست اوست نزار سر بريده است و كس بريده سرى * مثل او ديده ناقل اخبار حق منير است زان رخ تاريك * دين صحيح است زان تن بيمار دو گواهند بر جلالت تو * كلك دربار و تيغ جان او بار كردهاند از نهيب اين دو گواه * همه عالم به بندگيت اقرار و له ايضا اگر جهان همه جز پستى و بلندى نيست * كه كردهاند خلايق بدين دو جاى قرار بلند و پست جهان جمله دشمنان تراست * كه گاه در تك چاهند و گاه بر سر دار در ذكر عنصرى و اثبات بقاى شعر و شاعرى معلوم راى تست كه بودند بىقياس * در روزگار دولت محمود دادگر مردان بامهابت و گردان كامكار * ميران باسياست و شيران نامور جمله بهيمهوار برفتند از جهان * هم صيتشان هبا شد و هم ذكرشان هدر كس نام هيچ مرد نگويد از آن گروه * كس ياد هيچ شخص نيارد از آن نفر از عنصرى بماند وز امثال عنصرى * تا روز حشر سيرت محمود مشتهر